تبليغاتX
من قاتل نیستم
ادبی

به نام ایزد دانا

 

باز هم امده ام که با هم باشیم  هرچند  با تاخیر  و این با هم بودن

 غنیمت بزرگی است  پس بی مقدمه با من باشید

 

( قسمت 2)

 

 

((واعظان))

 

در دست من و تو همه سنگ است، عزیزان

اینجا دهل غیرت جنگ است ،  عزیزان

آن عارف صوفی که دهد درس خدایی

در پنجۀ او دست پلنگ است ،  عزیزان

 

 

((فوت))

 

اینبار نشسته ام و هی به آیینه ها فوت می کنم

انگار دارم از چشمهای مرگ سقوط می کنم

با کوله بار خسته ای، از زخمهای دیروز تو

اینجا نشسته ام ، و تا عمیق درد هبوط می کنم

تصویرهای هر شبم ،سهم کابوس می شود و من

کابوسهای شبم را ، به نحسی تو مربوط می کنم

از چشمهای هیز تو یاد می گیرم ،و این روزها

دزدیده ترین نگاه را ، به میوهء مشروط می کنم

با همهء فریب چشمهای خائن و چندش آورت

باشد ، به احترام طعم گند سیب سکوت می کنم

حالا که تنیده ام ، درون تارهای موذی تو 

 تاریکترین، پنجره را، نصیب عنکبوت می کنم

این زخمهای کهنه سرد نمی شود ،ولی هنوز هم

اینجا نشسته ام، گرد آ یینه ها را فوت می کنم

 

 

 

(( دروغ ))

 

تنها، به جرمِ بوسه ای عذاب می شوم، بانو

 میانِ خشمِ پنجره ها ، قاب می شوم ، بانو

نمانده است ،آتش برای رهایی ، امّا

 به دُورِ فانوسِ تنت ، حباب می شوم، بانو

 خیس خورده چشمهام ، در چشمهاتُ و بعد

  راهی به سمتِ شهرِ آب می شوم، بانو

در خود گُمم،بی تو و در تو ، همیشه من

 اسیرِ حقیرترین، مرداب می شوم، بانو

 این چه فریبی است،که در چشمهای تو

  با هر نگاه هرزه ای ،خراب می شوم بانو

 نگذار بمیرد ، صدای نفسهات، از تنم

 بی تو در ، تشویشُ و اضطراب می شوم ،بانو

تو آخرین طنینِ سحرُ و جادوییُ و من

 درونِ دستهایِ تو ، خواب می شوم ،بانو

بیا و بغل کن مرا ، تنگترُ و دوستانه تر

 گرچه درون سینه ات، مذاب می شوم، بانو 

بگذار که بشنوم از تو، دوستم داریُ و بعد

 با این دروغ مضحکت، مجاب می شوم ، بانو

 

 

           یا حق                

                                    علیرضا پورهاشمی

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط علیرضا پورهاشمی | 

به نام خدا

 

شرمنده ام از دیر آمدنم  ، گرفتاریها فرصت ها رو از آدم غصب  می کنند

تا لذت با شما بودن رو از من بگیرند، به هر حال من اومدم

 

قصد دارم در چند پست اتی بر کارهای گذشته ام که به علت عدم اشنایی

من با وبلاگ نگاری ، کمتر بازدید کننده داشته اند مروری   بکنم باشد

که خوشایند شما باشد

 

پست ( 1 )

 

((کفتار))

 هی بشنوید، گریه کنید ، زار بزنید

وجود مضحکتان را به در و دیوار بزنید

 

آدم که نه ، نمی شوید ، شما را به خدا

خودتان را به نفهمی ، به کوچه های چپ اینبار بزنید

 

کلاغهاتان نشسته بر سیمها به نظاره می خندید

تیرهاتان را ،یک به یک ، به قلب کوچک سار بزنید

 

خیس از شرم بودنتان ، دست کسی ایستاده نیست

دست تفقدی ،به روی سگهای گندیده و هار بزنید

 

چشمهاتان را ببندید و خوش آرام بخوابید

گردتاگردتان، تابوت بیاورید و هی مزار بزنید

 

در نحسی باورتان مرگ خواهد ایستاد 

دلرعشه سکوت را در نت آخر تار بزنید

 

سایه های متروک شهرتان ،لاشه می گیرند به دندان

حالا بیایید و دم از شجاعت کفتار بزنید

 

هی جماعت دزد پرست ، من مرد شده ام،ایستاده ام

بایستید، مرد شوید،

                   مرا هم دار بزنید

        ********* 

(( تابوت))

 

آقا زحمت بکشید، برای ما تابوت بیاورید

و برای دزدهای بی همه چیز، یاقوت بیاورید

 

نگاه کن لجن می خوریم و در لجن تقلا می کنیم

تو را به جان تو برای کرمها ، شاخۀ توت بیاورید

 

چقدر بوی کریه تعفن می دهد، لاشۀ شهر پیر

بروید جسد گند صباح را ، از الموت بیاورید

 

اینجا ، کار از دست کولیان دربدر گذشته است

جادوی حمد از بر کنید و طلسم فوت بیاورید

 

بایستید ،نماز بخوانید ،به روی مردگان شهر

لطفا، هزار ورد فرج لابه لای قنوت بیاورید

 

تو را می کُشند وارثان تو، روز حادثه همراهتان

هزار فرشتۀ جنگجو ، از اوج ملکوت بیاورید

 

اینجا که انبانۀ دزدها پر ازیاقوت چشم ماست

آقا، زحمت بکشید برای ما، تابوت بیاورید

 

************______________________*********************


 (( فرار))

 

باز می گردیم به عقب ، دوباره از نو، شمارش معکوس

رج زدیم ، میله در قفس، تکرار شد، اعدادِ  منحوس

 

هر بار شماره شد ، یک،دو ، سه چهار میله مانده به روزنه

و ناگهان سکوت کرد، تمامِ زخم حنجره اش، ققنوس

 

مردیم در این چهار دیواری تنگ، چقدر نگاه کنیم

به شمایل زندانبان کریه، به این مرد وحشی عبوس

 

نه ، فرصت کوتاه فرار را شماره می کنیم با هم

نمی شود ،پا به بغل ،دست به سینه اینجا ماند، محبوس

 

خندق فرار، آماده استُ وامشب ما ، می گریزیم

دور می شویم از این گرداب،از مرداب،از کابوس

 

هرچه زل زده ایم به پنجره ها،میله شمرده ایم ،تمام

شوق، حلقه زده در چشم ما،حجمی شبیه به یک فانوس

 

امشب ،شب رهایی است،شب گریز از زندان مخوف

برای ما ،شب دستاویزی به ستاره ای،به نام ونوس

 

با نفسهای بی رمق،درون گودال، تقلا می کنیم 

تا رد شویم، از گسترهء سختِ دیوارهای ملموس

 

لعنت به زمان ،چقدر گیر می کند،در لحظه های شوم

شاید،نفرین شده اند، عقربه های از حرکت ،مایوس

 

گام به گام به جلوتر، یک قدم مانده بود به رهایی

ناگهان زندانبان کثیف، مردی از جنس اختاپوس

 

با چشمهای چرکین، سایه انداخته در چشمهای ما

قصهء فرار ناتمام ماند،خیانت شده بود ،افسوس

                                              افسوس

 

با دستهای زنجیر شده ، باز می گردیم درون قفس

خوش آمدید به بندتان، لطفاً ،نعش دیوار را ببوس

 

اینجا نوشته ایم، کنج دیوارهامان، کنج پنجره

تا ابد یادمان باشد،

                          زنده باد، خون پاکِ جاسوس

 

 رج زدیم میله در قفس، تکرار شد، ا عـداد منحوس

 باز می گردیم به عقب،

                              دوباره از نو،

                                              شمارش معکوس


 ***************____________********

منتظر نظرات شما هستم

 

 

یا حق                               علیرضا پورهاشمی

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط علیرضا پورهاشمی | 

نه پیامی نه امیدی که دلم شاد شود

  باید ازدست تو، عشق تو آزاد شود

عشق شیرین نشود حاصل رویای دلم

باید اینبار دلم ،  دشمن فرهاد شود

 

 

  یک سال گذشت و چه زود گذشت ، دوباره نقطه سر خط ، دوباره 365 روز از نو

 به هر حال ارزو دارم سال جدید سال موفقیت برای همه ما باشد ،

                      سالی سرشار از شادابی و نشاط

 

خدایا به حق سبزی درختانت وبه حق نشاط سبزه هایت وطراوت بهاریت

                       احوال مارا به نیکی دگرگون کن.  

Normal 0 MicrosoftInternetExplorer4

لطفا در خواندن کار زیر کمی حوصله  کنید

((  خواب الکل  ))

 هرچند که چشمهایی شبیه به آهو داری

      همراه خود دندان تیزو طبع کثیف زالو داری

از خون عاشقم می مکیدی و بزرگ شدی

                 در آغوش گرم من یکپارچه گرگ شدی 

من یک اتفاق ساده و شنیدنی شدم

               برای تو طعمه ای لذیذ و دریدنی شدم

در لابه لای عشق و خونابه بزرگ شدم

                    مجنون پنجه های دلفریب گرگ شدم

******

ندانسته زخم  از یک حادثه آغاز شد

           وقتی که چشمهام درون چشم تو باز شد

اما، این قصه به اخر خط رسیده است

            دنیا بین من و تو پا پس کشیده است

*****

دل سپردم و زخم خوردم و تمام شد

            تمام وجود عاشقم    ، قتل عام شد

 نگاه کردم این منم ، که مرد بودم

           وجودی سرشار از بغض و درد بودم

یک روح خسته و یک جسم از پا افتاده ام

        من سرگذشت یک حادثه، حادثه ای ساده ام

شبیه تمام قصه ها ،  قصه های تکراری شدم

                 از هرچه شبیه عشق است، عاری شدم

       از زخم عمیق تو درد کشیدم  

                        چه شبها که بیدار بودم و گرد کشیدم

اینجا شروع تازه ای از رویای زند گی است

 یعنی بعد از هشتاد قرن ، سر جای اولت بایست

**********

حالا نشسته ام و اعتراف به شکست میکنم

              با قطره قطرۀ الکل خودم را مست می کنم

در اوهام گرم و گنگی ، بالا می روم ولی

        به یکباره درون زخم خودم ، نشست میکنم

امشب هم ، مثل شبهای دیگر من است

                دارم فکر به تو ، به توی پست میکنم

    به اینکه دنیا، رسم تازه ای  دارد  

          به اینکه از تو ، عشق تو احساس گسست میکنم

این رد کهنه گم نمیشود از دلم هنوز

               دائم عبور از کوچه های بن بست میکنم

قمار باز ساده ای  هستم ، که باز هم

            اعتماد تازه ای  ، به برگ آخر دست میکنم

******

آهسته آهسته زخمهای تو را فراموش میکنم

                             دارم به سلامتی تو زهر ، نوش میکنم

      شب اینجا هنوزهم ، سرد و طولانی است

                    الکل بریز ساقی ، دنیا دنیای پریشانی است

در پیک اخرم،  ناگهان گیج می شوم

               برای دیدن چشمهات ، دوباره تهیج  میشوم 

داغ الکلم و گرمای تو را کم دارم

                در اوج سر خوشی ام و احساسی از غم دارم 

در گیر مستی ام ، به سوی تو دست دراز میکنم

                      دیوانه ام، چه کنم ،  به تو احساس نیاز میکنم

گرچه از پنجه هات ، خون من هنوز جاری است

                          به خدا قسم الکل، مسئول بی عاری است

من گرم توام، گرم بغضم ، داغ الکلم

                            با اینهمه زخم ، دوستت دارم ، خلم

مست زائرم و دور تو، طواف میکنم

                      من شکست خوردم، باشد اعتراف میکنم

 اینجا شروع تازه ای از ، دنیای زندگی است

  حالا که در پیک آخرم ، سر پیک اولت بایست

******

نرم نرمک تب تند الکل ، می پرد از سرم

         سکوت میماند و کنج اتاق و تو، چشمهای ترم

 دنیا دور سرم تار می شود و بعد

          تکیه می دهم،  به دیوارهای سرد دور و برم

زمین حول همین نقطه میچرخد، ولی تو

       ایستاده ای هنوز ، با دشنه ای عمیق، در برابرم

هزار بغض پیر تر از آنم ، که بایستم

                 هزار زخم فرومانده ، در بند بند پیکرم

از تلخی حادثه اشک ، سرازیر می شود

           تو خیس می شوی ، درون قاب خیالی باورم

شبیه قمار باز عاشقی هستم ،   که  میدانم

              قمار عشق رفته را، از تو هرگز نمی برم 

اینجا تمام درد من این است ، ای عزیز دل

           کز چشمهای ناز تو ، نمی توانم   که بگذرم

از درد الکل، تن من ، داغ افتاده است اینجا

  بگذار امشب تورا،

                                با خودم به خواب ببرم

                                                به خواب ببرم     

     ********************************

 سالی پر از خیر برکت داشته باشید

 منتظر نظرات شما هستم

 یا حق       علیرضا پورهاشمی

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط علیرضا پورهاشمی | 
 

هر چند که چشمهایی ، شبیه به آهو داشت

  همراه خود ، دندان تیز و طبع کثیف زالو داشت

از خون عاشقم می مکید و بزرگ میشد

  در آغوش گرم من ، یکپارچه گرگ میشد........

 

 

 

( به نام ایزد پاک )

 شرمنده ام از دیر امدنم ، اما چه میشود کرد که مجال و یا شاید

 دیگر حوصله ای برای به روز کردن نیست ، به هر حال با یک

کار تازه در کنار شما هستم.

(( زخم ))

 

 سیب سرخ من، بر درخت  خانۀ همسایه چه می کنی؟

  برمزار سرد من ،

   با اینهمه شمع و پروانه چه می کنی؟

 

گیرم که خیال بی سرنوشت من آرام گرفته است

 تو با خیانت این دل،

  دل رسواگر دیوانه چه می کنی؟

 

از زخم زمانه عشق من مرد،

  شیرین من مرد

 فرهاد را بگو ، با ورد اینهمه قصه و افسانه چه می کنی؟

 

گیرم که می خوران باده نوش، همه  باده شکستند

 امروز گذشت،

 فردا ،

 با درد مستی و میخانه چه می کنی؟

 

به خواب من که هیچ نیایی، از خیال تو گذشته ام

  من که نه،

  تو با شوری آن دو چشم سیاه فتانه چه می کنی؟

 

دگر به همزادی سایه های پی در پی شک نکرده ام

  تو با همنشینی درویش و دعای نیمه شب و

  ساغر شکرانه چه می کنی؟

 

از ما که گذشت ، تورا به خیر ما به سلامت

 امروز که نه،

 فردا ،

  تو با زخم بی رحم زمانه چه می کنی؟

 

 

-------------------******************_________________

 


 

یا حق علیرضا پورهاشمی

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط علیرضا پورهاشمی | 

دست در حلقۀ  آن زلف دوتا نتوان کرد

 تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد

 

به نام حضرت دوست

 شرمنده ام ازدیر آمدنم ، عید و سال نو و هرچه که بود گذشت  و حاصل برای من جز

غم و غربت نبود،همین و بس.

هر چند دیر شده ولی برای آرزوی سلامتی کردن هیچ وقت دیر نیست پس امیدوارم

 که سرشار از سلامتی باشید وسالی موفق پیش رو داشته باشید.

 

حاصل این ماه درد، کار زیر بود که خوندنش خالی از لطف نیست .

 

(( حا فظ))

 من امشب، کنار حافظ یاد بود تو، می مانم

                  تا اوج سحر،غزلی از چشمهای تو، می خوانم

 مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد شد

                     قضای آسمان است این واین را من ، نمی دانم؟

 کجای قصه ها مرده است، نفسهای حضور تو

                           کجای حادثه رفته است،غرور گرم چشمانم!

 من اینجا زخم خوردم، درون بیستون مٌردم

                               هنوزم تیشه ای مانده، کنارنبض دستانم

 بگو در من بمیرد درد، آری می کِشد فریاد

                        نگاه خسته بر دستت، سکوت مانده بر جانم

 فضای قصه تاریک است، ترا من ،نه، نمی بینم

                       کجای شب تو افتادی، که اینگونه پریشانم

 دوباره من/ ابد/ محکوم، برای جرم نا معلوم

                       فقط یک حرف افتاده ، میان بغض لرزانم:

 همیشه بی تو می میرم، همیشه از تو می خوانم

                    اگرچه زهر می ریزی، درون عمق شریانم

 ***************   

 و من/ دیوار / تکیه

                 کتاب حافظ ساده

                    همیشه قصه ام آری

                            درون غصه افتاده

                                    درون غصه افتاده

 ***************_______________******************

 


                    منتظر نظرات شما هستم

   یا حق       علیرضا پورهاشمی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط علیرضا پورهاشمی | 

به نام خدای حسین                         

 باعرض سلام خدمت شما دوستان گرامی

  باعرض پوزش از وقفه بوجود آمده

 با یک کار جدید با شما دوستان همراهم، امیدوارم

  کمی حوصله به خرج بدید و همۀکار را بخونید: 


                

           ((سهم))

 فصل درو که می آد از راه ، دهقانا داسشونو بر می دارن

  قبل از خروس خون صبح ،همه تو خونه هاشون بیدارن

     آفتاب میآد، چشماشو ازچادر شب در میاره

     ابر میآد تو آسمون ، دو قطره بارون می باره

                    فصل درو که می رسه

         اینجا هر کسی کاری داره،  باری داره

          فرق نداره برای ما

                  آسمون،  قصد همکاری داره

                      زمین با ما، سر یاری داره

                        ما می ریم ، به جنگ اون

                                 به جنگ زمین یا آسمون

             دست میدیم ،به دست هم

                                از کودک و پیر و جوون

     فصل درو که  می رسه

         از زخم داس ،دهقانا دستاشون،تاول می زنه

     اما اون،با دستای تاولی ،

                        ریشه های گندمو از خاک می کنه

              خوشه خوشه گندمو

                                 با عرق

                           با عزا دارن انبار می کنن

  از سر صبح تا بوق سگ ، همه دارن کار می کنن              

    این کار یکبارو، دوبار نیست به خدا

                اینارو ،یه هزار سالی هست، دارن تکرار می کنن

                    ***********

       اما امروز، روز آخر کارمونه

              نگاه کن ، گندما، توی انبار مونه

           ساقه های توی مزرعه

                     دیگه امروز ، خوشۀ گندم نداره

            اما مردم ده ،

                        نیت شادی ندارن                

                     انگار یه غمی تو دلشون ریشه داره

         یه هزار سالی هست ،

                    وقتی این روز می رسه

          دهمون سیاه میشه ، انگار که عزاداره

       آخه امشب، شبیِ که

           مزدورای ارباب می آن اینجا می مونن

      برامون تا خود صبح، نطق اربابُ می خونن:  

                  مش حسن سهم تو ،

                  از یک منت یک چهارمه

                           سهم اربابُ بده،

                 از یک منی سه چهارمه

                            مش غلام یادته ،

               پارسال که به مزرعه ات گراز زده بود

                    سهم اربابُ ندادی

                  اگه امروز همۀ گندماتُ بِدی

                   از حق ارباب ، آزادی

        خیلی وقته که مزدورا گندمامونو ، می برن

              خیلی وقته، اونارو به قیمت جو از ما می خرن

           اینجا دهقانا حق دست درازی به حقشونو ندارن

             از سهم گندمشون ،فقط یک کیسه جو بر می دارن

         هیچ کسی اینجا ، حق فریاد نداره

                 اگه کسی داد بزنه ، ارباب، مزرعه اشُ بر میداره

           آره این حق اربابُ رعیتیه

                            آره زندگی ما هم حکایتیه

                           ***********

               تمام سال زحمت می کشیم

                               تا پای جون مشقت می کشیم

                  آخر سر ، همشون سهم ارباب میشه

                     سهم ارباب می مونه تا همیشه

                        اما نه،  دیگه طاقت نداریم

                        مگه سنگ بند می مونه رویِ شیشه

  ما می خوایم حقمونو پس بگیریم

     مزرعمونو توی دس بگیریم

        عاقبت توی چشم ارباب بزنیم

       این قانون رعیتُ و اربابُ بشکنیم

         ما دیگه گندمامونو ، به قیمت جو نمی دیم

              زیر بار حرف زور ارباب ، نمیریم

       اینقده توی مزرعمون دور می خوریم ، چرخ می زنیم

        تا لابه لای گندم     ،     توی مزرعۀ خودمون بمیریم

                                         **********

          ما دیگه گندمامونو ،نمی دیم ببرن

             گندم باید به قیمت گندم بخرن

             کاشکی امشب مردم ده ،

                                از خواب بیدار بشن

                  نسل هرچی اربابِ از دهمون بکنن

                                        نسل هرچی ارباب                                                   از دهمون بکنن     

   **********************************

            علیرضا پورهاشمی

                   منتظر نظرات شما هستم

      

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      
+ نوشته شده در  ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط علیرضا پورهاشمی | 

به نام خدا

 

با سلام دوباره به همۀ دوستان عزیز ،امروز می خواهم یک شعرترانه برای شما

 

بنویسم امیدوارم راضی کننده باشد.

 

((هنوز هم جاری اما))

 من و تو قصۀ تکراری

                            من و یک همیشۀ باز و باز

 که تو پس کوچه ها و کوچه های قلبم

                           مثل یک لاشۀ سنگین

                               مثل یک حادثۀ دور و دور

مثل فریادی که  ، توی  رگهاش

                         مرده باشه

                                       صد تا بغض و صد تا شور

 هنوزم جاری اما

                        دیگه این قصه تکراری شده

 ********

من و تو قصۀ تکراری

                           من و یک همیشۀ تاریک

و افسانۀ یک پنجره که رو دسته های اون

                                      صد تا غل و صد تا زنجیر

و اون ور تصویر

                 یه عروس گیس سفید

                                                 با دستای چروکیده و پیر

و یه سوار که داره از راهی دور به تاخت می آد

                       توی دستش یه کمونه

                        توی چلۀ کمونش گذاشته صد تا تیر

 اما دیگه بسه

دیگه اون سوار نمی تونه

                     قفل پنجره ای رو بشکنه

عروس گیس سفیدی رو جوون کنه

                           بعد هم دست همو بگیرنو از اون دیار فرار کنن

این قصه دیگه تکراری شده 

**********

من و توقصۀ تکراری    

   من و یک همیشۀ مبهم

                     که زندونی این شب غمگینُ

                         اسیر دست ستاره های رنگینُ

 زخم کاری قلبش ، عجب سنگینُ ،عجب سنگین

آرزوهاش مثل اون شب

                                      سیاهه

                                        زلال و پاک و خالی از هر حرف تازه است

    آخه یک قصۀ تکراری که نمی تونه

                                      هر شب با خودش یه رویای تازه بیاره

حالا من موندم و قصۀ تکراری من و تو

                          من و یک همیشۀ تاریک

                          من ویک همیشۀ مبهم  

                         من و یک همیشۀ بازو باز

                                          که تو پس کوچه ها و کوچه های قلبم

مثل یک لاشۀ سنگین          

                            مثل یک حادثۀ دور و دور

                      مثل فریادی که ، توی  رگهاش                    

                                 مرده باشه                                  

                                        صد تا بغض و صد تا شور

هنوزم جاری اما

                        دیگه این قصه تکراری شده

                                                       تکراری شده.....................

 

 *****************____________________****************

 

 

  این شعر را بشنویم    

              هنوزم جاری اما 

 

****************_______________************

منتظر نظرات شما هستم

 

یا حق                                      علیرضا پورهاشمی

 

                   

+ نوشته شده در  ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط علیرضا پورهاشمی | 

به نام خدای علی

 

 

 

 

(( آسمان خونین))

شب ، شب تیره ،

                      سقف فلک گشته گم

 در سیاهی و تباهی و غم

        بیرق عزا کرده بر تن

                                           ماه و ستاره با هم

التهاب ثانیه ای دیگر می گیرد زمین را

                     تو گویی که می داند امشب                                                          

                                          شب حادثه ای شگفت است!

                  نفسش تنگ است  

                                   بغضش سنگ است

                                                          زمین عرق کرده و خیس

                                                از کابوس پریده رنگ است

                                                      زمین در حیرت است              

                                             خواب دیده

                                                        همه جا سرخ رنگ است

           چه گردابی

                         چه رویایی

                                         چه دنیایی

                                                          چه دریایی

                                         موج می زند بر پیشانی زمین

             کابوس این شب وهم آلود

                                      گرفته دور تا دور اورا آتشی سرخ                           

                                                جار می زند بر تنش خاکستر و دود

                              قصه،قصۀ مرگ است              

                                                       قصه این بوده و این خواهد بود

********                                                ****** 

صدایی می آید

                     نای گرم موذن است

                                                  نفسش گرمتر باد

 بر آورده چنین فریاد عشق                  

                        که یکی هست و نیست جز او  

                                            وحده و لا شریک الا هو

 شب فاجعه نزدیک است

                   بغض زمین آشفته و پریشان 

                      دستهاش بیگانه و سرد                                            

                                   التهاب نفسهاش بریده و کوتاه

مات و مبهوت

        می پیچد به خویش و می گوید:

           خداوندا غلط کردم ،غلط کردم

مگر جرمم چه ها می بود

                               که بایستی کنم

                                                شرم فرزندان آدم را

                                                     در دل خویش مدفون                

                                     به جرم شرافت یک قطرۀ خون

خداوندا غلط کردم

                          زمین با خویش می گوید

******                     ********

 شب حادثه نزدیک است

      نم اشکی ؛ برق سجاده ای                                

                             دعایی، لبخندی     

                           زمزمه ای ، سکوت ورد مانندی

کسی از دور آمده است

                               لحظه ای از شب نورانی است

            کسی از جنس رهایی در جسم زمین زندانی است

نعرۀ اشک زند هیبت چاه     

                   این همه معجزه در قامت او پنهانی است

امشب 

       چسبیده غم به نحوست عالم روی عالمی،  مردم

                      ای وای به حال تمامی فرزندان آدمی ، مردم

  امشب نشسته سکوت درون گلویش مَردی، مردم

                        یا جملۀ هستی کمر بسته به نامردی،  مردم

 امشب دهان شهر شیر می خواهد،  مردم

                   یک فرق تشنه و شمشیر می خواهد ، مردم

 حالا همۀ شهر ، غربت زده اند

      یتیمان چشم به در ، منتظر ، حیرت زده اند 

  نا شناسی که برد شام یتیمان عرب

                     بر فرق سرش ضر بت زده اند

 ***                           *************

 خون گرمش، بشد جاری بر روی زمین

                    پاک نگردد این ننگ ز گیسوی زمین

 شوق و حسرت، غم و غربت، شب و وحشت

                                              همه جا پر شده است

                                    از بن چاه گرفته تا فراسوی زمین

 همۀ حور و پری با عنبر و عود

                          رقص کنان ، پای زنان در بند سجود

             آسمان چا ک بشد

                                   وان جسم گرانمایه ربود

                 طعنه ها می زد و می گفت:                                          

                                 زمین

                                    این فرزند توبود

                                       این فرزند تو بود

   انگار بغض کرده و عالم شکسته بود ، مردم

                           تمام درد هستی ، آن جا نشسته بود ، مردم

                   *****                              *******                

 حالا یک مرد از بین شما مُرد ، مردم

                        سینۀ پر درد از بین شما بُرد ، مردم

 

**********______________****************

 

بی صبرانه منتظر نظرات شما هستم

 

یا حق      علیرضا پورهاشمی

+ نوشته شده در  ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط علیرضا پورهاشمی | 

    به نام خدا

    ببخشید از تاخیر بسیاری که در به روز شدن این مجموعه اتفاق افتاد

  میلاد نور بر همگان مبارک

 این عید بزرگ بهانۀ خوبی بود برای تجدید دیدار با شما دوستان، با یک 

 کارجدید  از خودم و یک کار فوق العاده از دوستی که اسم اونو نمیدونم

 ولی به علت زیبایی کاردوست دارم حتما بخونیدش در خدمت شما هستم

 **********************************

             کار اول از اون دوست ناشناس هست:

     چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی               

                         چه بغضها که در سینه رسوب شد نیامدی

توای خلیل آتشین سخن ، تبر به دوش بت شکن                               

                     خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی!

   برای ما که خسته و دل شکسته ایم ،  نه

                                برای عده ای، چه خوب شد نیامدی

  تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام

                  چه جمعه ها که صبح ، نه ،غروب شد نیامدی

**********_____________***********

    (( یاد تو ))

___

    در دهن باد چیست، زمزمۀ یاد تو

                  می کُشدم ، آخر، این وسوسۀ یاد تو

  ابربهاران بگو، تا نکند جویبار 

                    کز همه اشک منش، دیدۀ او شرمسار

  کو قدحی درکشم، زین همه مستی خراب

                 جلوۀ تو عشق من ، خواب و خیالت سراب

  باده دهیدم ، همه را جام جام

                       مست شوم زین همه ، عشق مدام

 خمرۀ من عشق تو، بادۀ من نام تو

                      غمزه زدی تا شدم ، در همه جا رام تو؟

  ( تا که شوم رام تو      

                      باز کنم بال و پر

                                       از طمع خام تو

 کاش شود روزی ام

                        شهد لب کام تو)

  ( در تو رسد داد من     اینهمه فریاد من              

  لیلی و  مجنون کم است       وای به فرهاد من )

   ( دل به غمت بسته ایم               از همه دل رسته ایم

         طاقت هجران نشد              از همگان خسته ایم )

     ( این همه عشقت کم است     در دل من ماتم است

      اشک به دادم برس          دیدۀ من پر غم است)

      ( گر تو غم جان شوی         این همه پنهان شوی

         باز زنم بانگ حق       تا که تو عریان شوی)

   (( این همه زلفت کمند        باز کن این بند بند

   دیدۀ من،   جا ی تو         

                            چشم ، تو بر هم مبند))

  در دهن باد نیست ،زمزمۀ یاد تو                          

                            می کُشدم ،آخر، این وسوسۀ یاد تو

  ابر بهاران بگو،تا نکند جویبار                             

که از همه اشک منش دیدۀ و شرمسار

_____*********

        منتظر نظرات شما هستم

   یا حق          علیرضا پورهاشمی

 
+ نوشته شده در  ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط علیرضا پورهاشمی | 

 

 ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم

 

                             تورا ای کهن بوم و بر دوست دارم

 

  تورا ای کهن پیر جاوید برنا

 

                              تو را دوست دارم، اگر دوست دارم

                                                                                        م.اخوان ثالث

 

 

  به نام خدا

 

  باز هم یک کار نسبتا قدیمی را  که شخصاً خیلی به این کار

 

  علاقه دارم برای شما می نویسم ، امیدوارم لذت بخش باشد.

 

 

    (( افسانه))

 

        بر چهرۀ عبوسِ این شهر مه گرفته

                      بادی دگر نخواهد وزید

   که زنجیرهایِ تاریکِ رخنه کرده در دل شهر را 

                                           پاره کند

         افسونِ این دیوهایِ دیو کُش را بدراند

                 و سکوت این سحر شدگان سکوت را بشکند

                                                         دگر نخواهد وزید

                 ***                    ***         ****

   بر پاهامان زنجیر کشیدندُ و دستهامان را

                            به جرم دوست داشتن شکستند

  فریادمان را در گلو خفه کردندُ و بر چشمهامان

                        پارچه ای از جنس شبهای خون آلود کشیدند

   بر لبهامان نهال بغض نشاندندُ وبر سینه هامان

                                                  نقش کویر زدند

       ونمی دانم که آیا ،   در این کویر بادی دگر خواهد وزید؟

                        ***                     ***                 ***

                نمی دانم ، دگر اهورای کدامین عشق را

                                          بنام ابلیس نشنا سم

   فغان کدامین هزار دستان عاشق را

                               چون شور دیوانگان و مستان ندانم

   کدامین مرگ را یاد کنم

                                  که همه مرده اندُ و وحشتی

                                      جز جرم نفس کشیدن نیست تو را !!!!!

   در یادوارۀ کدامین داغ ، کدامین اشک را 

                                         به جرم عشق فرو ریزیم

       اشکی نیست

                     اشکها را سالها پیش از ما ربوده اند

      دگر حتی بر چشمانِ یتیمان مانده بر راهی دور  

                                                 اشکی نیست

               این طلسم

                    جادوی کویر استُ و ما مسخ شدگان این کویریم

     و نمی دانم که آیا ، در این کویر بادی دگر خواهد وزید؟

                 و چه حاصل از این باد

                        که در کویر هر نسیمی که قصد رویش داشته باشد

             شنها دوباره فریاد می کنندُ و گردابی

                                 هلاکت بار می سازندُ و با جلوه ای تازه اورا

                                در کام خود می کِشندُ و

                                                     می کئشندش

                                      ****          ***           ****

               شهر ما شهری است عبوسُ و مه گرفته

                                                شهر کویر است

              و حضور باد

                          تنها افسانه ای

                                           افسانه ای

                                    جاودان در آن خواهد ماند!!!!!!

     **************____________________*****************

 

   این شعر را بشنویم

 

 

      افسانه

 

 

 ***********ــــــــــــــــــــــــــــــــــ*****************

 

 

     منتظر نظرات شما عزیزان هستم

 

    یا حق                                             علیرضا پورهاشمی

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط علیرضا پورهاشمی | 

به نام خدا

 

باز هم سلام، چهارشنبه سوری مبارک ،امیدوارم تمام کینه ها و دشمنی ها با

 

آتش عشق سوخته شده باشد و گرمی آتش دوباره بر زندگیتان سایه انداخته

 

باشد، به امید خدا که اینگونه بوده است.

 

باز هم با یک کا ر تازه می خواهم در خدمت شما باشم ، امیدوارم لذت ببرید:

 

 

1

 

اولین کار یک ترانۀ نسبتاً قدیمی است که خوندنش خالی از

 

لطف نیست

 

((شهر غم))

 

یه حرف سادهُ و یه بغضِ گلوگیر

 

                           یه فریادیِ که تو رگهام خشکیدهُ و

                          

                                                        یه عشقی که موندِه هنوز،

 

                                                           توُاسارت زنجیر

 

میون عشقِ منو ،دیوار تو

 

                         فاصله فقط، شکستن بود

 

                                           سهم تو، یه عشقِ بی نهایت     

 

                    ولی سهم من ، به عـزای خود، نشستن بود

 

حالا یه غربتِ سختو قدیمی

 

                                که شده پُـر،

               

                                               کوله بارم از اون

     

       یه غم با تو نبودن ، که من ، هرچی که دارم از اون

 

می دونستی که من دیگه اسیر شدم

  

                                     تـوُیِ راز کهنه و قدیمی

                 

                                               چشمایِِِ فرسودۀ تو

                                     

        امّا این رسم وفا نبود،   که من،

 

                                        بمیرم

                                       

                                         توُیِ دستایِ به خون آلودۀ تو

 

حالا من ، می رم از شهر غمت، جایِ دیگه

                                                    

                                    امّا سایۀ تو ، دنبال من، میاد، هنوز

 

آخه از این تن زخم دیدۀ من ، عشق تو

 

                                           جون منو ،می خواد، هنوز

 

  

                                       *********

 

من پُـر از ،صداقتِ با تو بودن

 

                                 پُر ازشعرایِ از تو خوندن ،از تو سرودن

 

دستِ من پُر از نوازشِ سبزِ اقاقی

 

                          که می مونه، روُ مخمل پوستت ،تا همیشه باقی

 

امّا دستایِ تو، پُر از خنجرِ سختو قدیمی

 

                              که میزنه روُ تنِ تشنه ،

 

                                       زخم کاری امّا ،صمیمی

 

من دیگه ،

 

                    به زخم نا رفیقان ، خو کرده ام

 

                     عشق را ، در زخمهایِ تنم ، جستجو کرده ام

 

حالا من ، با این همه ، زخمو کینه

 

                            با این همه ، عشقـو نفرت ، تویِ سینه

 

میرم از شهر غمت ، جایِ دیگه

 

                                      امّا ، سایۀ تو

                                                

                                     دنبالِ من، میاد، هنوز

 

 

                       آخه از این تن زخم دیدۀ من ،

 

                                                 عشق ِ تو،

 

                            جون منو ،می خواد، هنوز 

 

 

 

***********_____________*********

        

     

امیدوارم از کار بالا لذت برده باشید

 

منتظر نظرات شما هستم ، متشکرم

 

                              علیرضا پورهاشمی

+ نوشته شده در  ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط علیرضا پورهاشمی | 

بنام خدا

 

با سپاس و تشکر فراوان از استاد گرامی

 

جناب آقا ی دکتر محمدحسین بهرامیان

 

، که با پیغام محبت آمیزایشا ن ، اینجا نب شور و شعفی دو چندان

 

 پیدا کردم ، من نیزبه عنوان یک شاگرد کوچک توفیق روز افزون

 

 وبهروزی ایشان را در تمامی زمینه ها از خداوند متعا ل خواستارم.

 

 

در زیر دو شعر بسیار زیبا از آثار جاودانه آقای دکتر بهرامیان

 

آمده است ، بخوانید و لذت ببرید:

 

1

 

پيشنماز

قبله کمی متمايل به چپ

 

آمد درست زير شبستان گل نشست

دربين آن جماعت مغرور شب پرست

يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...

حالا درست پشت سر من نشسته است

اين بيت مطلع غزلی عاشقانه است

اين سومين رديف نمازی خيالی است

گلدسته اذان و من های های های

الله اکبر و انا فی کل واد ... مست

سبحان من يميت و يحيی و لا اله

الا هو الذی اخذ العهد فی الست

(يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم)

او فکر می کنيم در اين پرده مانده است

...................................................

سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو

با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست

دل می بری که...حی علی ...های های های

هر جا که هست پرتو روی حبيب هست

بالا بلند!عقد تو را با لبان من

آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست

باران جل جل شب خرداد توی پارک

مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست

آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پريد

نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست

سبحان من يميت و يحيـــــــــــــی و لا اله

الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست

سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد

سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست

سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده

سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست

سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...

سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟

زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين

تا اهدنا الــ ... سرای تو راهی نمانده است

مغضوب اين جماعت پر های و هو شدم

افتادم از بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست

 

***

(يک پرده باز بين من و او کشيده اند

سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)

 

¤ نوشته شده  توسط محمد حسين بهراميان

 

2

تبر دار ديروز

 

يک غزل گفته ام مثل يک سيب با رديف بيفتد بیفتد

شايد اين شعر بی مايه باشد شايد اين قافيه بد بیفتد

من ولی امتحان کردم امشب آسمان ريسمان کردم امشب

شايد اين شعر بی مايه روزی دست يک روح مرتد بيفتد

من ولی در پی يک سوالم: اين که پايان اين ماجرا چيست؟

اين که آخر چرا مرگ بايد روی يک خط ممتد بيفتد؟

شعله بايد بر انگيزم ازخويش دار بايد بياويزم از خويش

تا کی آخر در آيينه چشمم بر نگاهی مردد بيفتد

بر لب بام خورشيد بوديم بر لب بام خورشيدآری

بر لب بام خورشيد ناگاه ماه در پايت آمد بيفتد

اشک بر سطر لبخند افتاد خواندم از گونه های تو در باد

سيب يک لحظه يک اتفاق است اتفاقی که بايد بيفتد

اتفاقی شبيه شکستن خلسه ای مثل از خود گسستن

اتفاقی که امروز... فردا... يا نه هر لحظه شايد بيفتد

خيز ودر شهر غوغا کن آزر! آتشی تازه بر پا کن آزر!

رفته است آن تبر دار ديروز پای بتهای معبد بيفتد

 

موج بايد برانگيزی از من ماه بايد بياويزی از من

موج يا ماه تا نبض دريا يک دم از جذر و از مد بيفتد

*****

مرگ طنزی فصيح است آری بايد از عمق جان خواند وخنديد

گرچه اين شعر بی مايه باشد گرچه اين قافيه بد بيفتد

 

¤ نوشته شده توسط محمد حسين بهراميان

 *********************

امیدوارم از دو شعر بالا بسیارلذت برده باشید

*******************************

     ابر نمی کند ذهن من

 

                           تخیل فراتر از تصوّرنمی رود

 

                   بهانه ای برای آغاز نیست

 

                                      پس تمام می کنم!!!!! 

 

*******______________********

 

                  منتظر پیامهای شما هستم

                    

                        علیرضا پورهاشمی

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط علیرضا پورهاشمی | 

به نام خدا

همیشه انتخاب اول بسیار سخته مخصوصا وقتی قرار باشه به وسیله اون قضاوت بشه

من کار زیر را برای شما مینویسم امیدوارم مورد توجه قرار بگیره

 

 

منتظر باران

 

دیده هایم خون آلود

چشمهایم غرق در آب

                         شبنم عشق ریخته بر صورت من

                                                                         بیا و بنگر

دستهایم گره کرده

                     رو به خورشید است

سینه ام بغض کرده

                 اشکهایم ریخته

                                         سایه شب چه نزدیک است

                                                                            بیاو بنگر

سایه ها در لحظهء

                        بی تو بودن

                              قلب مرا احاطه می کنند

                          نور چشمهایم را می شکنند

حضور قلبم را در بند می کشند

               سایه ها در لحظهء بی تو بودن مرا می کشند

                                  

                                                      بیاو بنگر

                                        

                                            *****         

بغض ستاره شکسته شد

                           از بغض من

  قلب خورشید گرفت

                           ازنگاه آشفته من

پیچک خانه خشکید

                       از تشنگی

                               همهء باغ منتطر باران است

                                                                   بیا و بنگر

اینجا

 از سیلی باد هم ، کوهها گریه میکنند

                                             ابرها خشکیده اند

برای من،بی تو،

                 شب اینجا همیشگی است

                                           یک دروغ پا برجاست

                                    آن دروغ زندگی است

                                                                                   بیا و بنگر

                                                        *****

 

زمین ، دیگر آن زمین شاد نیست

                                      ساکت و سرد و متروک است

         طاقهامان همه ویران

                    به جای نغمهء شاد قناری

                  سایهء جغد افتاده بر سرمان

                                                                بیاو بنگر

 

بی تو ،

            نفسهایم گم شده در عبور لحظه ها

        غرق در نفسهای آخرم

                          لیک فاش ، بانگ و فریاد می زنم

           هیهات

                 همهء شهر مرده در نظرم

                                                              بیاو بنگر

 

دمی از آن بارگاه رفیع

فرود  آی

بیاو بنگر

که اینان که هستند

چه خوردند از چه مستند

   قلب انسان را به تیغ بستند

                     

                       شنیدم تورا می پرستند

                                                    

 

                 بیا و بنگر!!!..........

                   

                       ***********

((پرسه))

 

پرسه ، سنگ

 

            سنگ،پرسه

 

                سنگ که پرسه می زند درون دستهام

 

چیزی باید شکسته شود، شاید

 

 سرم را به سنگ می کوبم

                  

                   تا سرم به سنگ خورده باشد!!!

           

                   **********

      

امیدوارم از کارهای بالا لذت برده باشید

 

بی صبرانه منتظر نظرات شما هستم

                                                                                              علیرضا پورهاشمی

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط علیرضا پورهاشمی | 
سلام به همه دوستان گرامی

با اجازه همهء شما من هم میخوام عضو کوچکی از جامعهء وبلاگ نویسها باشم

امیدوارم من را در این کار یاری کنید

                                                            علیرضا پورهاشمی

   

+ نوشته شده در  ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط علیرضا پورهاشمی |